سرنوشت جدید من قسمت11 - .:♥♥داستان های طنز ، عاشقانه ، 16+ از SS501♥♥:.

درباره ما

 
آخرین مطالب
نوشته شده در  سرنوشت جدید من

سلام...نیشخند

پیشاپیش یلداتون مبارک...هورانیشخند

داستان ادامه... چشمک

بازم هیونه خودمخوشمزه


سرنوشت جدیدمن 

قسمت یازدهم

اقامت دائمی...

 

زندگی دوباره بعدازاینکه کلی ازین اتاق به اون اتاق رفتن واین وانووامضا کردن وحرف گوش کردن هلاک هلاک شده بودیم...یکم نشستیم تاحالمون جابیاد...که آقاهه اومد وگفت که تازه بریم سفارتخونه ایران تااقامت بگیریم...ماکه دیگه داشتیم میموردیم...دلم میخواست همه موهاموبکنم...

سنا:وااای نارامن دیگه نا ندارم به خدا... نارافک میکنی من الان شارجِ شارجم؟؟هه زهی خیال باطل...

 

 س:پاشوپاشو...بریم تااداره هانبستن...

 

ن:ارسو

 

ازساختمون دی اس پی تاسفارتخونه45دقیقه ایی راه بود..برای اینکه واردسفارت ایران بشیم مجبورشدیم که حجاب داشته باشیم... حالاماسه ساعت اعلاف همین موضوع بودیم ...بعدازکلی حقارت کشیدن واردسفارتخونه شدیم وبرگه های اقامت رایگان واجازه ی اقامت ازطرف کره رودادیم بهشون وبعدازکلی دربه دری کاغذبازی تازه بهمون اجازه اقامت2ساله+اماه اقامت رایگان درهتل هدیه از طرف کره رودادن...فک کن...اونوقت اگه بعداز2سال مادخترای خوفی بوده باشیم...میتونیم یه شهروندمعمولی بشیم...کره ایی به حساب میایم.....واااااااااااای این مثل رویامیمونه...

 

ساعت3:30دقیقه بودکه من وناراخسته+هلاک+کفته+هرچی فکرش روبکنی...برگشتیم هتل...تازه ساعت4نهارخوردیم وبعدش اساعت6:30خوابیدیم....ساعت7عصربودکه منوناراهمینجوری توی خیابونا راه میرفتیم که یهوموبایل من زنگ خورد...

 

سنا:بله..بفرمایید...اِه سلام سانی جون...خوبی عزیزم؟؟مرسی...نه من وناراتوخیابونیم...چی شام؟؟والا...راستش نمیدونم... ببین بذارمن بانارایه مشورت کنم...یه 5دقیقه دیگه بهت زنگ میزنم...باشه...فعلا...

 

ن:کی بود؟؟

 

 س:سانی...

 

ن:خب اونوکه فهمیدم فهمیدم عقل کل منظورم اینه که 

 

س:اِه حالاچراحرف بدمیزنی..منظورتوواضح بگو...خب هیچی دیگه میخواست ما2تاروبرای شام دعوت کنه...همین..

 

ن:هه روتوبرم سنا...

 

س:وامگه من چیکارکردم؟؟

 

 ن:چیکارکردی؟؟بگوچیکارنکردی..رفتی اول شدی..ازبس شیرینی ندادی ساتی گفته بجات بده حداقل آبروت نره...بی حیا...

 

س:وا...خب من ازکجامیدونستم...نکه توسووم نشدی...توچرانبایدبدی؟؟

 

 ن:آه..نی نی کوچولوی من..بدوبدوبهش زنگ بزن بگوبیادباهم دیگه بریم بیرون...مهمون تو...درضمن تواولی من سوم اولویت باتوئه...ولی سناحالایه چیزی...این سانی یکم مشکوک نمیزنه...این چیکاره دابلِ؟؟

 

س:چی؟؟مهمون من؟؟؟اوه...چراخب؟؟........نه به نظرمن که کاملاعادیه... تودلم گفتم خبرنداری ناراکه عادیشون به جایی رسیده که باهم دوستم شدن...

 

ن:پ ن پ مهمون من...

 

 س:باشه...چاره ایی نیست..بایدصورتم روباسیلی سرخ کنم...جیب خالی...شام عالی...

ن:اوف..اوف...ادیب..دانشمند..مَهَندس...دکتر...دکی... به سانی زنگیدم...

 

س:الوسلام سانی جان...عزیزم ماتصمیمون روگرفتیم...شمابیابیرون باهم شام بخوریم...مهمون من..چیجوره؟؟

 

سانی:اِه...اون وخ به چه مناسبتی؟؟

 

سنا:اِه خودتولوس نکن دیگه...خب راست من سرم خیلی شلوغ بودتازه من اصلاازینجوررسم ورسوم هاسردرنمیارم...بایدبهم یادبدین..

 

سانی:اوکی...قبول...حالاشماکجاهستین...

 

 سنا:اوم...ماتوی یه خیابونیم...

 

 سانی:خب...چه جالب... باشه...دپارتمنت استورهhaynan

 

سنا:آهان...خب منکه اسمش رونمیدونم...اماتوش یه مرکزخریدگنده س وفک کنم که اسمش

 

سانی:اوه...گرفتم کجایین...تقریبابالاشهره سئولید..پس من تایه 30"یا45"دقیقه دیگه اونجام...فقط ازجاتون تکون نخوریدکه پیداتون کنم...اوکی؟؟

 

 سنا:اوکی...بای بای.. یه نیم ساعتی من ونارااون دوروبراچرخ میزدیم که ساعتِ8:30اینابودکه سانی رواون ورخیابون دیدیم که ازتاکسی پیاده شد...و سریع اومداینورپیشِ ما..

 

سانی:سلام..خوبین...ببخشیداگه دیرکردم...

 

نارا:وا....این چه حرفیه عزیزم...

 

سانی:سنا...سناکجایی؟؟

 

 من که ازهمون اول محودیدن سانی شده بودم...واااای چه لباسای قشنگی پوشیده بود...بااون نیم کت پوست واون پیراهن کوتاه وسفیدش شده بودعین هویه تیکه الماس...گردنبندش..چشمک میزد..وحالابااون کفشای لژدارش یه5 سانتی ازمن بلندترشده بود.. واقعامثل یه خانوم شده بود...حتماهمینطوری دل جونگ مین خان رواسیرخودش کرده...اماحالامن...یه کتونی ال استارمشکی... یه جین تنگ آبی و...یه تاپ ویه کاپشن بادبادیِ برقون که نقره ایی ومن خیلی دوستش دارم... .حتماسانی اینجورخوشگل لباس میپوشده که جونگی عاشقش شده....خوش بحالش...

 

 نارا:سناکجایی؟

 

سنا:هان؟؟....آهان ...بله؟؟آهامن خوبم...ادامه بدین...

 

 سانی:خب من میگم الان وواس شام یکم زوده...بیاین بریم همین هاینان یکم خریدکنیم...چطوره؟؟

 

سنا:چــــــــــــــی؟؟؟معلومه که میام...وااااااااااای من عاشق خریدکردنم...وااااااااااای...

 

نارا:سانی جان یه چی میگم بهت برنخوره هاولی بااین کارت درواقع حکم مرگت روامضازدی

 

 __________________________________

تا قسمت بعد بای بای

 




۱۳٩۱/٩/۳٠